تبلیغات
شهیـــــ نامه ــــــد
شهیـــــ نامه ــــــد
نوشته شده در تاریخ جمعه 8 مهر 1390 توسط یه چشم به راه / یه دلتنگ
نقل شده از مرحوم آیت الله العظمی بهجت رض که فرمودند: برای آزادی این عزیزان باید ظرفی از دعا پرشود

برای سلامتی و برگشت این عزیزان دعا کنید ... دعا .. دعا


[http://www.aparat.com/v/6bc7ecf42fc0fbc27d7837e976d2864931374]


دانلود ویدئو



طبقه بندی: نوا و نما، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 28 شهریور 1391 توسط یه چشم به راه / یه دلتنگ
این روزها گرد غربت بدجور خمارم کرده ... چشام تار شدن ... دلم محو میبینه ... شهدااااااااااااااااااااااااااااااااا ... یکی اینجا جا مونده ! 


طبقه بندی: درد و دل، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 تیر 1391 توسط یه چشم به راه / یه دلتنگ
آآآآآآآآآآی دنیا !
سوخته دل را چه ترس از آتش تیر ؟
انکه سرش سودای دگر دارد چه غم از ترکش و مین ؟
آی خاک عالمیان ببلع پیکر خاکیم را و تو ای چرخ زمان چنگ بر پیکر جانم بکش که دلم بس بی تاب زیباروییست...
آی زیبا زیبا زیبا
بزن جانان ! مرا به تیر غمت بزن که باید در پی غمزه ی یار جان داد تا جان گرفت ...........







طبقه بندی: درد و دل، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 12 خرداد 1391 توسط یه چشم به راه / یه دلتنگ
http://images.persianblog.ir/35338_yggIz9ps.jpg

دفترچه یادداشت یک شهید شانزده ساله در جریان تفحص پیگر شهدا، پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت کرده بود:
• سجده نماز ظهر طولانی نبود.
• زیاد خندیدم.
• هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.

دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر شانزده ساله کوچکترم... !



طبقه بندی: خاطرات، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 6 خرداد 1391 توسط یه چشم به راه / یه دلتنگ
آی بعضی ها ...
چه ساده دلربایی میکنی !
آی بعضی ها ...
یه سوال ؟ چه کرده ای که انقد در دل خدا جا باز کرده ای ؟
آن زمان که بر مزار شهدا میرفتی حرف مگویت با انان چه بود که دعایشان در حقت اجابت شد ؟
شب ها که سر بر بالین میگذاشتی چگونه از خدایت دل می ربودی که تاب دوریت را نیاورد ؟
آی بعضی ها ...
دلم گرفته ... میدانی از چه ؟ از مثل تو نبودن !
از اسیر دل بودن ! دلی که نه در بند یار که در بند دیگریست ...
اصلا این دل که دل نیست !
به درد صاحبش هم نمی خورد چه برسد به یار ...
بعضی ها ... به حال دلم دعا میکنی ؟ دلم هوای خوب بودن دارد .. هوای آسمان ... ابرها ... نسیم ... هوس عطر نفس یار ...
آی بعضی ها ! شهید راه یار به حال دل غربت زده ام دعا کن ... دعا ...





طبقه بندی: درد و دل، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 8 اردیبهشت 1391 توسط یه چشم به راه / یه دلتنگ
به نام حق

آ مثل آرمیتا ... ب مثل بهار ...مثل بابا

بابا فقط 4 بار بهار آرمیتا را دیده است . آرمیتا اما از این به بعد بار ها و بار ها بهار را خواهد دید . اما بابا را نه! و ما به حرف رفقای شفیق نباید بهار مردم را تلخ كنیم به خاطر "بهار" آرمیتا كه نیست ...

ولی من دلم می خواهد الفبای بهار امسالم را با آرمیتا شروع كنم. آرمیتایی كه شهادت خیلی زود وارد دایره ی لغاتش شد و تفنگ را زود فهمید و امروز به گمانم نقشه ی اسرائیل را هم بلد باشد. ولی مطمئنم نقشه ی فلسطین را زیباتر خواهد كشید ... آرمیتایی كه امروز آدم بدها را می شناسد و فردا ...

من اما معتقد نیستم به نبودن "بهار" آرمیتا ... كه تا آقا هست هیچ فرزند شهیدی یتیم نمی ماند و آرمیتا همین فرداست  كه باز نقاشی عشقش را به آقا نشان دهد و همین فرداست كه دست هایش گل بكشند بر دامن هستی ...

حرف های زیرین یك تبریك آبجیانه است به آرمیتایی كه عجیب دوستش دارم ...

به نام خدای پری های زیبا

سلام آرمیتا خانوم ...

عیدت پر از ماهی های رنگی ، پر از ستاره های قشنگ ، پر از گل و سبزه  . عید دیدنی پیش من هم بیا... این قدر دلم می خواهد ببینمت . خودت هم اگر نیامدی یكی از آن نقاشی های خوشكلت را برایم بفرست. من خیلی نقاشی بچه ها را دوست دارم.

آرمیتا یك چیزی در گوشی بپرسم ؟ به كسی نگویی ها. خدا چه شكلیه ... راستش من هم دلم می خواهد نقاشی كنم ... دلم می خواهد خدا را نقاشی كنم . بلد نیستم بكشم ... تو بگو به من . خدا چه شكلیه؟ می دانی چه دلم می خواهد؟ دلم می خواهد دست های نازت را بگیرم و تو مرا ببری پیش خدا ... آرمیتا این روز ها انگار هر كسی دست آدم را می گیرد می خواهد از خدا دورش كند. ولی من فكر می كنم تو دربستی گرفتی توی جاده ی خدا . برای همین دلم می خواهد هم سفرم تو باشی آبجی گل نازم.

آرمیتا من یه آبجی دارم. خیلی خوشكله. مثل پری میمونه . میدونی اسمش چیه؟ آرمیتاست اسمش. آبجی قشنگ من تویی عزیز دلم...

نیامده دختر خاله شدم ! می بخشی آبجی جان . وقت نشد بپرسم می گذاری آبجی تو باشم ؟ ... یك وقت بغض نكنی آرمیتا. بابای        همه ی آدم ها یكی از همین روز ها بر می گردد. می آید تا دست های همه ی ما را بگیرد و ببرد سمت خدا. یك وقت گریه نكنی آرمیتا. خدای به آن بزرگی پای گریه های تو گریه می كند... اشك خدا را در نیاوری .

مامانت چطورند آرمیتا؟ عیدی چی دادی به مامان؟ از آن بوس های خوشمزه ی عیدانه به ما هم می دهی؟ ضمنا ! من هم عاشق بادام زمینی هستم. قبول نیست كه فقط به آقا بدهی ...راستی! دست مامانت را بوسیدی عید امسال؟ خیلی مراقب مامان باش آرمیتا. بابای تو دلش قرص بود كه تو مراقب مامان هستی وگرنه نمی رفت. همیشه بخند تا دنیای مامان شیرین باشد. یك وقت بهانه ی بابا نگیری . بابا همین جاست. همیشه همین جاست.

اگر خدا بخواهد سال دیگر می روی مدرسه . نه؟ باید برایت بگویم كه بابای تو وقتی همه ی بابا ها آب می آورند برای بچه های خودشان ، برای همه ی بچه های عالم می خواست عشق بیاورد . فردا به جای بابا نان داد تو بگو بابا عشق شهادت داد. وقتی می گویند آن مرد با اسب آمد تو بگو بابای من با علم آمده بود تا همه ی آدم بد ها را نابود كند. بابای تو امروز حواسش به تو و همه ی آدم خوب ها هست. نگران نباش و محكم بایست تا آدم بد ها خیال نكنند آرمیتا مثل پدرش نیست. آرمیتا قدم های بابا را دنبال خواهد كرد...این را همه باید بدانند ها!

شاد تر از بهار ، قشنگ تر از گل های بهاری ، خندان تر از پسته های خندان راهت را به سمت خدا پیش بگیر. این جهان خدایی دارد كه دست آخر به قول تو همه ی آدم بد ها را دست گیر می كند و می اندازد توی جهنم . غصه نخوری یك وقت! بابای تو از هر بابای دیگری زنده تر است. دست هایش هم توی دست های خداست. همیشه یادت باشد دست خدا از هر دستی مهربان تر است. دلت اگر گرفت رو كن به خودش. آدم های این روزگار هیچ كدامشان بابا نمی شوند... یك نفر اما هوای تو را دارد . آقا ...

به نرمی تمام شكوفه های بهاری می بوسمت . بهار شهر ما پر از شكوفه های خوشبوی نارنج است ... تمام این شكوفه ها تقدیم تو

 



طبقه بندی: نوشته های کبوترانه، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 4 فروردین 1391 توسط یه چشم به راه / یه دلتنگ
گریه های تمام نشدنی‌....,....

خاطرات کودکیت ..

و عکسی‌ از تو دلبرم که ..

بر کوچه‌های غمگین دلم سایه انداخته است....

من ترا بخدا سپرده‌ام....

یا حق




طبقه بندی: درد و دل، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 28 بهمن 1390 توسط یه چشم به راه / یه دلتنگ


حول و حوش عملیات كربلاى پنج [19/10/65- منطقه جزیره مجنون] بودم و بى سیمچى آتشبار در سنگر فرماندهى. یك روز كه به اندازه كافى هوا آفتابى بود داشتم بیرون سنگر پینگ پنگ بازى مى كردم. با تخته اى به عنوان راكت و میزى كه از جعبه كاتیوشا ساخته بودیم. معمولا در سنگر ما، قبل از ظهر، چاى آماده بود. براى رفع خستگى و خوردن چاى رفتم سنگر. بدون آنكه بدانم داخل سنگر چه افرادى هستند به حالت بدو- رو وارد شدم و چون از روشنایى به تاریكى آمده بودم، طبعا تا چشمم عادت كند كسى را تشخیص ندادم. نشستم نزدیك برادرى و به خیال اینكه از بچه هاى خودمان است به شوخى یك پس گردنى محكم زدم پشت گردنش و گفتم: یك چاى بده ببینیم جوان. یكمرتبه دیدم همه سنگر ساكت شدند. آن بنده خدا هم در این فاصله كه من به خودم بیایم چاى را ریخت و داد دستم؛ بفرما. خوب كه چشمهایم را باز كردم دیدم پهلوى معاون تیپ نشسته ام. معاون 'تیپ 61 محرم!'



طبقه بندی: خاطرات، 
(تعداد کل صفحات:6)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]  

درباره وبلاگ

شهادت را نه در جنگ ، در مبارزه می دهند

ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم

غافل که شهادت را جز به اهل درد نمی دهند . . .
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ