تبلیغات
شهیـــــ نامه ــــــد - سردار شهید اسماعیل صادقى
شهیـــــ نامه ــــــد
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 مرداد 1390 توسط یه چشم به راه / یه دلتنگ
http://zakere2.persiangig.com/4546801e86.jpg

 در آمیختن با فرشتگان در بلنداى ملكوت

در فراق «شهید زین الدین»، شهید «اسماعیل صادقى»، دیگر آن اسماعیل سابق نبود. حال و هواى عجیبى یافته و به لطایفى عرفانى رسیده بود. در قنوت نمازهایش گریه مى ‏كرد و از خدا طلب شهادت مى‏نمود.
«عملیات بدر» كه مى ‏خواست شروع شود، دیگر دل توى دلش نبود. یادم هست گردانها و واحدها به منطقه اعزام شده بودند و آقا اسماعیل هم آخرین نیازهاى عملیات را جمع و جور مى ‏كرد. در مقر انرژى اتمى اهواز، اتاقى داشتیم به نام «اتاق جنگ». ساعت یازده - دوازده شب بود كه گفت: «فلانى! اگر كسى سراغم را گرفت، توى اتاق جنگم، كارى دارم كه باید انجام دهم». این را گفت و در را پشت سرش بست.
ساعتى بعد كه از اتاق خارج شد، دیدم چشمانش از شدت گریه به قرمزى گراییده و صورتش نورانیت خاصى یافته است. برخوردها و سخنانش به گونه‏اى شده بود كه من احساس كردم دیگر ماندنى نیست.
آخرین جلسه‏ ى فرماندهى لشكر بود كه قبل از عملیات بدر تشكیل مى‏ شد. حسن ختام جلسه، دعاى توسلى بود كه با نواى گرم یكى از بچه ‏ها خوانده شد. «اسماعیل» كنارم نشسته بود. از اول دعا سر به سجده گذاشت و عجیب گریه مى‏ كرد. تا آن روز، من چنین حالتى را از او ندیده بودم؛ دائم شهید مهدى زین الدین؛ فرمانده لشكر على بن ابى ‏طالب علیهما السلام را صدا مى‏ زد و مى ‏گفت: «مهدى! چرا مرا با خود نبردى؟ چرا مرا تنها گذاشتى؟ مهدى! من خسته شدم...». ناله‏ هاى او بچه‏ ها را سخت تحت تأثیر قرار داده بود.
از همان جا با خانواده ‏اش تماس تلفنى گرفت و حرف هایى رد و بدل شد كه من دیگر یقین كردم رفتنش بى ‏بازگشت خواهد بود.
هنگام حركت به طرف خط، شهید عباسعلى یزدى، راننده ‏ى شهید زین‏ الدین بود و حاج آقا ایرانى و ایشان. در بین راه نیز به آقاى ایرانى گفته بود: «حاج آقا! من دیگر از این مأموریت برنمى ‏گردم، جان شما و جان لشكر!» و همان شد كه گفت. در ادامه‏ ى عملیات، با بال بلند «شهادت» به سمت پله‏ هاى آسمان پل زد و با فرشتگان عالم بالا درآمیخت. (نشریه‏ ى 19 دى، ش 40، 22 / 12 / 78، ص 11؛ با یاران سپیده، محمد خامه یار، لشكر 17 على بن ابى‏طالب (ع)، تابستان 75، ص 73؛ ما آن شقایقیم، تقى متقى، مركز فرهنگى سپاه، زمستان 75، ص 140 (با تصرف و تلخیص).).
راوى: همرزمان شهید





طبقه بندی: خاطرات، 
درباره وبلاگ

شهادت را نه در جنگ ، در مبارزه می دهند

ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم

غافل که شهادت را جز به اهل درد نمی دهند . . .
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ