تبلیغات
شهیـــــ نامه ــــــد - کارد می زدی خونشان درنمی آمد
شهیـــــ نامه ــــــد
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 شهریور 1390 توسط یه چشم به راه / یه دلتنگ
http://www.honar.ac.ir/Publisher/lett_news/images/46/21l.jpg


عملیات بدر [19/12/63- شرق رودخانه دجله، هورالهویزه] در واحد تعاون بودم و وظیفه حمل شهید و مجروح را به عهده داشتم. آن ایام هوا معمولا ابرى بود. یك روز كه براى یكى دو ساعت صاف شد هواپیماهاى دشمن آمدند و اسكله اى را كه بچه هاى 'لشكر پنج نصر' در آن مستقر بودند بمباران كردند. به محض مشاهده گرد و غبار ناشى از انفجار، خیال كردیم شیمیایى زده اند. ماسكها را زدیم. من كه از روى دستپاچگى فیلتر را باز نكرده بودم، نمى توانستم تنفس كنم. هى آن را بر مى داشتم و نفس مى گرفتم و دوباره از ترس شیمیایى شدن مى زدم. بالاخره از سنگر زدم بیرون. تمام اسكله در آتش مى سوخت. شب شد. تعداد زیادى شهید به 'معراج' آوردند. قرار شد من بروم عقب. جاده خاكى روى آب را با چراغ خاموش رفتم. تك و تنها. گاهى نگاهى به شهداى داخل ماشین مى كردم و صلوات مى فرستادم. واقعا مى ترسیدم. تا اینكه به 'معراج' رسیدم. در آنجا پسر بچه سیزده- چهارده ساله اى را دیدم. یادم هست او را به عملیات نمى بردند ولى با گریه و زارى كار خودش را كرده و آمده بود به خط. اتفاقا یكى از هلیكوپترهاى دشمن را انداخت. یك كلت به كمر بسته بود و دور اسراى عراقى مى چرخید، كه اگر كارد مى زدى خونشان در نمى آمد


طبقه بندی: خاطرات، 
درباره وبلاگ

شهادت را نه در جنگ ، در مبارزه می دهند

ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم

غافل که شهادت را جز به اهل درد نمی دهند . . .
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ