تبلیغات
شهیـــــ نامه ــــــد - به موقع به دادم رسید
شهیـــــ نامه ــــــد
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 شهریور 1390 توسط یه چشم به راه / یه دلتنگ
http://www.honar.ac.ir/Publisher/lett_news/images/46/20l.jpg

در عملیات كربلاى چهار [3/10/65- ابوالخصیب] فرمانده دسته بودم. با شروع عملیات به خط دشمن زدیم. از جاده شوسه گذشتیم و توانستیم خیلى زود سنگر كمین اول را بگیریم. درگیرى شدید شد. به آرپى جى زن دسته گفتم كالیبر دوم دشمن را خاموش كند. گفت: 'رفتم كه خال هندى' بگذارم. ان شاء الله خدا نصیب شما هم بكند'. چیزى نگذشت كه سنگر كالیبر دوم ساكت شد. هنوز به سنگر كمین سوم نرسیده بودیم كه یك نفر به من گفت: 'لاتحرك'. [لا تتحرك] فكر كردم یكى از بچه هاى خودمان است و شوخى مى كند. با خونسردى جواب دادم لا. اما راستى راستى سر اسلحه اى با بدنم تماس پیدا كرده بود. با صداى شلیك گلوله ترسم ریخت. برگشتم دیدم یك سربازى عراقى روى زمین افتاده. كسى كه او را هدف قرار داده بود از بچه هاى خودمان بود. نزدیك آمد و گفت: 'جناب سروان، چیزى نمانده بود 'داماد' بشوى. حواست را جمع كن'.



طبقه بندی: خاطرات، 
درباره وبلاگ

شهادت را نه در جنگ ، در مبارزه می دهند

ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم

غافل که شهادت را جز به اهل درد نمی دهند . . .
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ