تبلیغات
شهیـــــ نامه ــــــد - فرماندار فرمانبردار
شهیـــــ نامه ــــــد
نوشته شده در تاریخ جمعه 25 شهریور 1390 توسط یه چشم به راه / یه دلتنگ
http://s1.picofile.com/file/6582524144/rsz_218.jpg


مدتى در جبهه 'مهران' بودیم. چه سالى، نمى دانم. من در آنجا مسئول قبضه دوشیكا بودم. با پنج نفر خدمه حدود 23 روز با هم بودیم. سه نفر از برادران، اهل شهرستان 'فردوس' بودند. در میان آنها یك نفر توجه مرا بیش از همه به خودش جلب كرده بود. برادرى به نام 'محمد'. با قدى متوسط و ریشى قهوه اى و سرى تقریبا طاس. نسبت به بقیه خیلى متواضع بود. هر كارى را گفته و نگفته با كمال میل و رضایت خاطر انجام مى داد. آب مى آورد، چاى درست مى كرد، محوطه و سنگر را جارو مى زد. خلاصه تا بود نمى گذاشت به سایرین خیلى فشار بیاید. بعد از پایان مأموریت و متفرق شدن برادران، دوستى كه با ایشان همشهرى بود یك روز به من گفت: 'فلانى فهمیدى چه كسى بود؟' گفتم: نه چطور. گفت: 'فرماندار شهر ما، فردوس، بود!' حال عجیبى به من دست داد. یادم آمد كه چقدر به او امر و نهى كرده ام. خدا راضى باشد از ما.



طبقه بندی: خاطرات، 
درباره وبلاگ

شهادت را نه در جنگ ، در مبارزه می دهند

ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم

غافل که شهادت را جز به اهل درد نمی دهند . . .
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ