تبلیغات
شهیـــــ نامه ــــــد - یک چای بده ببینیم
شهیـــــ نامه ــــــد
نوشته شده در تاریخ جمعه 28 بهمن 1390 توسط یه چشم به راه / یه دلتنگ


حول و حوش عملیات كربلاى پنج [19/10/65- منطقه جزیره مجنون] بودم و بى سیمچى آتشبار در سنگر فرماندهى. یك روز كه به اندازه كافى هوا آفتابى بود داشتم بیرون سنگر پینگ پنگ بازى مى كردم. با تخته اى به عنوان راكت و میزى كه از جعبه كاتیوشا ساخته بودیم. معمولا در سنگر ما، قبل از ظهر، چاى آماده بود. براى رفع خستگى و خوردن چاى رفتم سنگر. بدون آنكه بدانم داخل سنگر چه افرادى هستند به حالت بدو- رو وارد شدم و چون از روشنایى به تاریكى آمده بودم، طبعا تا چشمم عادت كند كسى را تشخیص ندادم. نشستم نزدیك برادرى و به خیال اینكه از بچه هاى خودمان است به شوخى یك پس گردنى محكم زدم پشت گردنش و گفتم: یك چاى بده ببینیم جوان. یكمرتبه دیدم همه سنگر ساكت شدند. آن بنده خدا هم در این فاصله كه من به خودم بیایم چاى را ریخت و داد دستم؛ بفرما. خوب كه چشمهایم را باز كردم دیدم پهلوى معاون تیپ نشسته ام. معاون 'تیپ 61 محرم!'



طبقه بندی: خاطرات، 
درباره وبلاگ

شهادت را نه در جنگ ، در مبارزه می دهند

ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم

غافل که شهادت را جز به اهل درد نمی دهند . . .
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ