تبلیغات
شهیـــــ نامه ــــــد - شهید حسن هاشمى
شهیـــــ نامه ــــــد
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 شهریور 1390 توسط یه چشم به راه / یه دلتنگ
http://www.shnc.ir/files/News1389284840.jpg


معامله‏ اى سودمند با خالق بی چون

هنگامى كه روح، بزرگ مى‏ شود و نفس، تكامل پیدا مى‏ كند، انسان، داراى دیده ‏ى دل و بصیرت مى‏ شود و چیزهایى كه قبلا به واسطه‏ ى حجاب، نمى ‏دید اكنون به مقدارى كه نفس ساخته شده، مى ‏بیند و موقعى كه خداوند از بنده راضى مى ‏شود و مى‏ خواهد با او معامله كند، بنده را متوجه این داد و ستد مى ‏نمایاند كه بنده ى من! آیا حاضرى با من معامله كنى در ازاى جانت؟ من بهترین خون بها را مى‏ دهم كه همانا بهشت جاوید است.
گویى خداوند به معامله با شهید حسن هاشمى راضى شده بود. حسن هم با مولا و خالق خود به این رضایت تن داده بود. چون آخرین بارى كه براى مرخصى از منطقه به شهرستان خود خوانسار آمده بود، با دفعات قبل به كلى متفاوت و حال و هواى دیگرى داشت. چند بار خبر از شهادت خودش داده بود. چه كسى مى ‏دانست كه او واقعا درست مى‏ گوید و از شهادت خود مطلع است. فكر مى‏ كردند شوخى مى ‏كند. به عنوان نمونه هر وقت كه از منطقه براى مرخصى مى ‏آمد ابتدا به شهرستان خود جهت دیدن پدر و مادرش مى‏ رفت، سپس براى برگشتن و دیدن برادر بزرگش به تهران مى ‏رفت و از آن جا عازم منطقه مى ‏شد؛ اما این بار بعد از این كه به دیدن برادر خود آمد، از وى خواست یك دست بادگیر برایش بخرد، پس از خریدن به برادرش مى‏ گوید: «مى‏ خواهم بروم و از آن جا مجددا به منطقه بازگردم». و در جواب سؤال برادر كه از علت آن مى‏ پرسد، مى‏ گوید: «آخر مى‏ خواهم بار دیگر پدر و مادرم را ببینم».
وقتى كه به خوانسار مى ‏رود، به دوستان خود مى‏ گوید: «یك دست بادگیر خوب خریده‏ ام؛ ولى مهلت آن را پیدا نمى ‏كنم كه آن را بپوشم و شهید مى ‏شوم».
اهالى محل را مى ‏بیند كه مشغول ساختن حمام مى ‏باشند، مى ‏گوید: «آن بالا بنویسید یادگار شهید حسن هاشمى». اهالى مى ‏گویند: «حسن! این چه حرفى است كه مى ‏زنى و...». اما وقتى كه خبر شهادت او را مى‏ شنوند، وصیت او را به جاى مى‏ آورند.
راوى: محسن هاشمى

 
بیمه ‏ى حضرت ابوالفضل علیه ‏السلام

عجیب‏ تر این كه پدر شهید، علاقه‏ ى خاصى به آقا حضرت ابوالفضل علیه‏ السلام دارد و هر مشكل و یا خواسته ‏اى كه داشته باشد به باب الحوائج آقا ابوالفضل علیه ‏السلام متوسل مى‏ شود. موقعى كه شهید هاشمى به منطقه مى ‏رفت، پدر، او را به حضرت ابوالفضل علیه‏السلام مى ‏سپرد. پس از شهادت كه جنازه ‏اش را دیده بودند نقل مى ‏كنند یكى از چشمانش بر اثر اصابت تركش، مانند این كه تیر مستقیمى خورده باشد كاملا از بین رفته و به واسطه‏ ى تركش دیگر، سرش از پشت متلاشى شده بود. مچ یكى از دستانش قطع و فقط به لایه‏ ى نازكى بند بود و تمام استخوانهایش بر اثر موج شدید انفجار خرد شده بود. موقعى كه این خبر به گوش پدر مى ‏رسد، تازه درمى‏ یابد كه خواسته‏ ى او برآورده شده و قمر بنى هاشم حضرت ابوالفضل علیه ‏السلام او را بیمه كرده است كه در این دنیا به مقام والاى شهادت نایل گشته است.

 
مدرسه و دانشگاه اصلى ‏ترین سنگر

در ایام سوگوارى محرم در هیأت عزادارى حضرت على اكبر علیه‏السلام زنجیر مى ‏زد. قبل از رفتن به سربازى چند ماهى از طریق جهاد براى بازسازى شهرستان اهواز در سال 63 رفته بود. با این كه برادر دیگرش سرباز هوانیروز بود، او هم به سربازى رفت و از همان اول، آموزش خود را در سنندج گذراند. سپس بقیه ‏ى خدمت را در مریوان و پنجوین ادامه داد تا این كه در ساعت 30 / 23 دقیقه پس از عملیات نصر شش - با دیگر همرزمانش در ارتفاعات پنجوین در داخل كانال در خط مقدم مشغول انجام وظیفه بودند - بر اثر فرود آمدن گلوله ‏ى تانك در كانال، در میان او و یكى از همسنگرانش، هر دو به درجه‏ ى رفیع شهادت نایل مى ‏آیند.
او در یكى از نامه‏ هایش به برادر دیگرش - كه سرباز بود - مى‏ نویسد: «من شهید مى ‏شوم». در آن نامه سفارش زیادى به درس خواندن اعضاى خانواده مى ‏كند و به آنها مى ‏گوید: «سنگر اصلى شما مدرسه و دانشگاه است» (روزنامه‏ ى جمهورى اسلامى، 1 / 9 / 1367، ص 8.).
 



طبقه بندی: خاطرات، 
درباره وبلاگ

شهادت را نه در جنگ ، در مبارزه می دهند

ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم

غافل که شهادت را جز به اهل درد نمی دهند . . .
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ